تبليغاتX
نگاره هایی از قلبمان
 

سه تارت را زمین بگذار
که من بیزارم از آواز این ناساز ناهنجار
زبان در حنجرت گشته به کام دشمنان مذهب و میهن
من اما پیش ِ این اهریمن ِ سر تا به پا آهن
نخواهم سر فرود آورد تا دامن

 

دلم لبریز از مهر است با تو . حیف اما تو نمی دانی
تو ای با دشمنانم دوست
تو ای از ایل من ، ای از تبارِ من
زبانِ میزبانِ اهرمن خوی ات
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهرِ چنگیزی‌ست
بیا در خانه و بنشین کنار من ،

 

بگردان حنجرت را جانب دشمن ، بگو با او :

(( بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
که شاید . . . باز هم شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

بگو با او :

که (( ای خونخوار ِ ناسیراب از خون ِ هزاران کودک افغان و ایرانی

تو از آواز زیبای من و تارم چه میدانی ؟

غزل های مرا و شعر حافظ از چه می خوانی ؟))

نمی دانم چه خواهد گفت او با تو . . . تو میدانی ؟

 

برادر گر که می‌خوانی مرا ، بنشین برادروار

بگو با من چرا این گونه می بینم :
" سه تارت را به دست اهرمن ، دستت به دوش او برادروار "

 

به زیر گوش آنانی ( که هردم نزد آنانی ) چرا یک دم نمی خوانی :

(( تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید ))


تو می دانی "چه می دانم من از آیین انسانی "
همان هایی که میدانی :

اگر جان را خدا داده است
چرا باید که فرزندان شیطان بازبستانند ؟
چه می خوانی تو با این لهجه ی غفلت ، برادر جان ؟!

هر آن کس گفت با تو ، کز من آیی و ستانی ، این تفنگم را

بدان بی شک

که می خواهد برادرها و یاران تو را در دم

به خاک و خون بغلتاند
تو که ا لمنت لله چنین حق گوی و حق جویی
و حق با توست
بدان حق را – برادرجان -
به زرق این زبان ‌نافهمِ ِ آدمخوار
نباید جُست...

 

و اما این تفنگی کاین چنین از زشتی اش خواندی

و با من زانکه من آیین انسانی نمی دانم ، چنان الفاظ ها راندی :

برادر جان تو خود بودی و می دانی که من در کار خود بودم

به دور از آتش وآهن ، به کشت و کار ، در گلزار خود بودم

ولی یک باره دنیا و زمین و آسمان ، دریای آتش شد

تمام میهنم سر تا به پا ، سوگ سیاوش شد

تفنگ و تیر و توپ و موشک و خمپاره و اژدر

اجل وار از چپ و از راست ، گاه از پای ، گاه از سر

مرا و کودکان بی گناهم را

تو را و حنجر پرسوز و آهت را

به قربانگاه خشم خویش ، می سوزاند

و جان ِ ما و یاران را از آن ِ خویشتن می خواند

و من گفتم - همان گونه که می گویی - :

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی ؟

و در عین گریز و نفرت از کشتار و خونریزی

تفنگی ساختم از آتش و آهن ، که می بینی !

که شب ها تا سحر بیدار

بدارد چشم در چشمان ِ این اهریمن خونخوار

که گر خواهد بجنبد بار دیگر ، کور سازد چشم هیزش را

ببرد پنجه و چنگال تیزش را

 

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت :

" تو از آیین انسانی چه میدانی ؟ "

که با یک این چنین شیطان آدمخوار ، دمخواری ؟

چگونه باورت دارم که این سان باورش داری ؟

نشسته با چنین دیوی ، فراز تلی از نعش هزاران کودک غزه

و با آن لحن شورانگیز و با مزه

برایم شعر می خوانی : (( تفنگت را زمین بگذار )) ! ؟

 

تفنگم را برادرجان اگر یک دم به روی خاک بگذارم

زمینِ میهنت را دیو خواهد خورد

و ذره ذره خاکش را به باد خشم خواهد برد.

تفنگ من برادر جان چه می دانی برای چیست ؟

برای جاودانه ماندن میهن

برای آن که دیگر بار اهریمن

اگر خواهد خلیج فارس را سازد به خون کودکانم سرخ

حسابش را به تیغ تیر بسپارم

به چنگالش رد شمشیر بگذارم

 

کنون اما برادر جان

تو گر خود سینه ات را پیش او داری سپر ، آیا نباید گفت :

" تو از آیین انسانی چه میدانی که با این دیو آدمخوار دمخواری ؟ "

مبادا جادویت کرده ست و " نیمه خواب و هشیاری " ؟

که این سان محفلش با ساز ِحنجرگرم می داری !


اگر خوابی اگر هشیار

اگر این بار شد افکار خواب‌آلوده‌ات بیدار
تو سازت را زمین بگذار . . .

صدایت را ز چنگال سیاه اهرمن پس گیر دیگر بار

و دست دوستی از دوش خون آلوده اش بردار

و گر مردی

به زیر گوش آنانی ( که اینک نزد آنانی )

بخوان یک دم :

تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار...
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی‌ابزار بنیان‌کَن
ندارم جز زبانِ دل

دلی لبریز از مهر تو
ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن

 


زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهرِ چنگیزی‌ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

 

 


برادر گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار

 

تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟

اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را !

به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان‌نافهمِ آتش‌بار
نباید جُست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار...

 

*** عباس پژوهش

 

 

ـــــــــــــــــپانوشتـــــــــــــــــــــــــــــ 

 

...هر چند که صداي محمدرضا شجريان برايم بي بديل بوده و هست,اما هم صدايي و هم دوشي با ظالمان و استعمار گران و استثمارگران و جنايتکاران غرب و کارکردن براي آن ها سقوط يک هنرمند است به پست ترين مراتب به کار گيري هنر.


ورود فيزيکي و غير فيزيکي آمريکا به ميهنمان سرنوشتي بهتر از عراق و افغانستان در پي  نخواهد داشت.اين تنها سخن من نيست.عبرت و سابقه ي تاريخي اين مرزو بوم است.


اين فرومايگي در اذهان ملت هنر دوست اين سرزمين براي هميشه باقي خواهد ماند.
 

نگارش در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط مرتضی |
«اينجا انتخابات است

 
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بي‌كرانه
مردي را بر صليب مي‌كنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زده‌اند

 
اينجا انتخابات است


پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنه‌اي مي‌اندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسري‌هاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيه‌اي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغت‌هاي خاورميانه را بگردم


اينجا انتخابات است


پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
مي‌خواهم فرودگاه امام را بين‌المللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نمي‌فهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من مي‌دانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر مي‌دهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را مي‌گويم
چيز را مي‌گويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدي‌نژاد است

 
اينجا انتخابات است


ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميش‌هاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدن‌ها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني مي‌رود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگ‌هايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخ‌هايشان به مناطق محروم توجه كنند

 
اينجا انتخابات است


پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا مي‌گذارد
و چهره‌اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زاده‌هاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او مي‌داند ناهار بچه‌هاي آقا سيب‌زميني است
و گاهي شلوار بسيجي مي‌پوشد
با هيچ رنگي نمي‌بازد
هيچ رنگي را به بازي نمي‌گيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نمي‌بازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري مي‌كند
او از نسل كاوه آهنگر است
«من نمي‌دانم چرا همه مي‌گويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدي‌نژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحه‌هاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو مي‌بندد
اما به هيچ كس فحش نمي‌دهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را مي‌شنود
بي‌اختيار اشك مي‌ريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در مي‌آورد
و يتيمان شهدا را در آغوش مي‌گيرد
دلش مي‌خواهد
از علقمه فرات
براي همه سال‌هاي قانا
مشك آبي ببرد
بي‌آن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هق‌هق رقيه‌اي را مي‌شنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه مي‌كند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكسته‌اش باشد
ناله زينبي را مي‌شنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمه‌اي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف مي‌زند

 
اينجا انتخابات است


پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهره‌اش تكيده است
سيه چرده است و هيچ‌گاه از پله‌كان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت مي‌خواند
پيشاني بر تربت شهيدان مي‌گذارد
و خون شهدا را كهنه نمي‌داند
و از تهمت خرافه پرستي نمي‌هراسد
من او را در نهج‌البلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحش‌ها را نمي‌دهد
جوشن صغير مي‌خواند
او سر به زير است
او سر بلند است

 

 

قادر طراوت‌پور شاعر برگزيده كنگره بين‌المللي شعر فجر

نگارش در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط مرتضی |

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

 

و هنگامی که به آنان گفته شود: «در زمین فساد نکنید» می‌گویند: «ما فقط اصلاح‌کننده‌ایم»!

«البقرة/11»

 

 

سلام به دوستان خوبم...بعد از مدتها فراغ بالی پیش آمد که دوباره سطرهایی را در این فضای مجازی بنویسم...

اما چه شد که مرا واداشت بنویسم؟...در بحبحه ی انتخابات و هیجان تمامی ملت ایران برای انتخاب رییس جمهورشان وحوادث پیرامون آن که ماه هاست همه را به خود مشغول کرده است.

مخصوصا حوادث اخیر باعث شد که قلبم از این همه ظلم و بی عدالتی به درد آید.بعد از سی سال انقلاب اینکه ما هنوز نمیدانیم حداقل این حوادث سی ساله را مرور کنیم مثل بغضی فروخفته در گلویم سنگینی می کرد.

تا جایی که عده ای به خود اجازه می دهندصراحتا تاریخ سی سال پیش این مرز و بوم را به راحتی و در پیشگاه میلیون ها بیننده تحریف کنند! و با مطرح ساختن ادعاهایی مانند "راه قدس از کربلا می گذرد"آن هم از زبان پیشوای بزرگ مسلمین جای بسی تاسف دارد..بر هیچکس پوشیده نیست که هنوز هم که هنوزه سردار بزرگ اسلام حاج احمد متوسلیان در زندان های اسراییل عمر می گذراند..آن هم سی سال...بله ...سی سال...اگر در تشریح مواضع امام در رابطه با اسراییل و حمایت از برادر های مسلمانمان در لبنان و فلسطین اینجا بنگارم خود کتابی مبسوط خواهد شد.

 

..بزرگ مردی مانند دکتر محمود احمدی نژاد بعد از سی سال انقلاب می آید و تابویی را می شکند که جرات بیان آن از کسی بر نیامده..مردی که چهار سال فساد ناپذیر دست هایی را قطع کرد که موش های کثیف بیست سال در راحتی خفته هم همگام با خاندان هاشمی صدای اعتراض شان بلند میشود و احساس خطر منافع خود و خانواده شان و هم مسلکان شان آن ها را وارد عرصه به قدرت رسیدن میکند.کسانی که با همکاری هم به امام عزیز جام زهر را نوشاندند امروز از ملت ایران طلب کارند و به کثیف ترین شکل دکتر احمدی نژاد را تخریب کردند و جالب اینکه هیچ برنامه ای مدونی از خود نداشتند و با تهییج جوانان وطیف های خاصی مثل "ساسی مانکن"! برای چند رای بیشتر کوشیدند..اما پی نبردند توده های عظیم ملت ایران فقط این ها نبوده و نیستند...تاریخ انقلاب خود گویای این مطلب می باشد.

 

..شاید این مناظره ها تیر خلاصی برای آن ها بود که به سوی دولت عدالت محور پرتاپ کنند اما این تیر بر قلب خود آنان نشست و گند های بیست و چهار ساله شان در دیدگان ملت رو شد و جالب تر این که دفاعی هم برای آن نداشتند...کسی که با پنچ سال سابقه آن هم نا صحیح به مرتبه استادی و ریاست دانشگاه بزرگی مثل الزهرا می رسد و حتی در تمامی سایت هایشان نتوانستند از مدرک خانم مدعی رفع تبعیض دفاع کنند و تنها با به رخ کشیدن سابقه انقلابی او وناموسی کردن موضوع آن را از منظر دیدگاه های موشکاف و دقیق دور کردند ومدارک مستدلی به مردم ارایه ندادندو همزمان ندای عدالت هم میدادند..

 

ملت ما در طول این سالها با مشکلات شدید اقتصادی دست و پنجه نرم کردند و این مشکلات به دولت آقای دکتر احمدی نژاد رسید.اما چرا کشور ما که سرشار از منابع غنی و خدادادی بوده دولت ها قبلی نتوانستند مردم را از لحاظ اقتصادی در حداقل رفاه نسبی هم نگه دارند...چیزی جز سلسله ی دست ها و فساد پاسخی برای آن نیست..احمدی نژاد از جنس آن مدیران فاسد نبود و با آراء قاطع مردم میهنش پا در حیات خلوت های گروه های سیاسی گذاشته و به قول خودش دست در لانه زنبور کرده بود پس باید توسط آن مفسدان هم نابود می شد و باید با تخریب هر چه بیشتر شخصیتش از صحنه ی سیاست کشور محو می شد.

 

..ما میدانیم که در طول این چهارسال چقدر کارشکنی کردند و سرمایه باد آورده شان را در بازار مسکن و... به راه انداختند تا کمر این دولت را بشکنند و حال که این فاسدان منافع مالی و قدرت خود را از دست رفته می بینند با شلوغ کردن و هوچی گری و تخریب شخصیت و متمسک شدن به هر وسیله ای و به بازی گرفتن احساسات عده ای سطحی نگر در پی ضربه زدن به او بر می آیند.

در هشت سال حکومت خاتمی حتی یک پالایشگاه هم نداشتیم..عمدتا با شرکت های چند ملیتی از قبل هماهنگ شده قرارداد بسته میشد و پورسانت های چشمگیر آن در جیب حلقه مریدان هاشمی وسود آن برای بیگانگان و ته مانده آن برای بستن بودجه ملت عظیم ایران..اسنادی که هست و به زودی نمایان می شود و خائنین به مردم یک به یک معرفی خواهند شد.

اما این چهار سال دست هایی قطع شد که مثل کنه به بدنه ی بیت المال چسبیده بودند..امثال هاشمی..کرباسچی..ناطق نوری...خاتمی...موسوی..کروبی و...

 

..ما نسل سومی ها را از خواندن وصیت نامه ی امام باز داشتند و گفتگوی تمدن هایی را در قالب کاغذ کادوی شیک اما تو خالی به ما معرفی کردند وخوردند و بردند و رفتند! اما همانطور که پروفسور سید حمید مولانا استاد تمام و موسس رشته ی روابط بین الملل دانشگاه دی سی واشنگتن آمریکا میگوید:"دکتر احمدی نژاد اولین کسی بود که نظریه عدالت را به جای قدرت در مورد ترکیب شورای امنیت سازمان ملل(که بعد از پایان جنگ دوم جهانی, پیروزمندانش بر مسند آن نشستند و حقی بیش از کشورهای دیگر در جهان برای کشور و ملت شان قائل بودند) مطرح کرد.و بر این امر اصرار ورزید و درچشم دولت ها و ملت های آزاده ی جهان محبوبیت خاصی پیدا کرد."....

جرات به خرج داد و از خواندن دعای فرج در صحن سازمان ملل خجالت نکشید و از مطرح کردن مواضع صریح امام(ره) ملتی را که خون صد ها هزار شهید برای دفاع از مام میهن دادند بر خود بالیدند. استکبار و استثمار ستیزی او یاد آور مسیر نورانی امام عزیزمان بود.

 

..خود را به امام چسباندند و در فیلم های تبلیغاتی شان عکس های یادگاری آن دوران را به ما خوراندند...اما غافل بودند از این که ما فراز آخر وصیت نامه ی این ابر مرد بزرگ تاریخ را خوانده ایم و تا ابد با چشمانی باز و قلبی گشوده در ذهن و نگاهمان به اصل و ریشه ی وقایع می نگریم ..آن جا که روح الله به ما هشدار داد:

"در زير اين وصيتنامه 29 صفحهاى و مقدمه، چند مطلب را تذكر مىدهم:

1)- اكنون كه من حاضرم، بعض نسبتهاى بىواقعيت به من داده مىشود و ممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض مىكنم آنچه به من نسبت داده شده يا مىشود مورد تصديق نيست، مگر آنكه صداى من يا خط و امضاى من باشد، با تصديق كارشناسان؛ يا در سيماى جمهورى اسلامى چيزى گفته باشم.

2)- اشخاصى در حال حيات من ادعا نمودهاند كه اعلاميههاى اين جانب را

مىنوشتهاند. اين مطلب را شديداً تكذيب مىكنم. تا كنون هيچ اعلاميهاى را غير شخص خودم تهيه كسى نكرده است.

3)- از قرار مذكور، بعضيها ادعا كردهاند كه رفتن من به پاريس به وسيله آنان بوده، اين دروغ است. من پس از برگرداندنم از كويت، با مشورت احمد پاريس را انتخاب نمودم، زيرا در كشورهاى اسلامى احتمال راه ندادن بود؛ آنان تحت نفوذ شاه بودند ولى پاريس اين احتمال نبود.

4)- من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه سالوسى و اسلامنمايى بعضى افراد ذكرى از آنان كرده و تمجيدى نمودهام، كه بعد فهميدم از دغلبازى آنان اغفال شدهام. آن تمجيدها در حالى بود كه خود را به جمهورى اسلامى متعهد و وفادار مىنماياندند، و نبايد از آن مسائل سوء استفاده شود. و ميزان در هر كس حال فعلى او است."

روح اللَّه الموسوي الخمينى

( صحيفه امام، ج21، ص: 452 )

 

......امام با این عظمت در کمال فروتنی از اغفال و اشتباه خود می گوید و به ما نسل پیشه رو هشدار میدهد وما...

و حالا بعد از انتخابات و آرای اکثریت مطلق ملت بزرگ ایران به دکتر احمدی نژاد صدای اسرائیل آمریکا و فاسدان داخلی را در آورده و دستشان از دزدی در این چهار سال قطع شده حالا به خاطر منافعشان و سختی تحمل چهار سال دیگر بر خودشان و اینکه این بار احمدی نژاد تیشه را به ریشه زده و اصل موجودیتشان را بر باد رفته می بینند جوانان ونوجوانان بالقوه راتهییج کرده و با بیانیه های خائنانه آن ها را جلو انداخته اند و کاسه ی داغ تر از آش نموده اند...

آیا هنوز هم اینان می خواهند سرمایه داران آلوده ای چون هاشمی و فرزندان فاسدش فائزه و .. بر مسند ثروت و قدرت بنیشینند و از خون این ملت همانند زالو ارتزاق کنند...عجیب نیست..این طنز تلخی از یک سناریو طراحی شده می باشد..

کسانی که به این آشوب ها می آیند سه دسته اند:

1-منافقانی که همانند موسوی با اصل نظام ولایت فقیه در ظاهر موافق در عمل به شدت مخالفند و زمینه های برچیده شدنش را از این اجتماعات انتظار می کشند.

2-عده ای از جوانان و نوجوانانی که تحت تاثیر شعار های آزادی بی حد و حصر و پوپولیستی قرار گرفته و به جزئیات تاریخ سی ساله انقلاب وتحلیل آن بی تفاوتند(که شاید خرده ای بر این عده نیست زیرا این بی تفاوتی که مریدانشان هاشمی و موسوی و خاتمی در طول این سالها خود خواسته بر روح و ذهن آن ها تحمیل کردند)

3- اراذل و اوباش و دزد های فرصت طلب که عموما این گونه اجتماعات را خوراکشان می دانند.

بهانه سردمداران این دسته ها تقلب در انتخابات است!

این نشانه ی نهایت بی ظرفیتی این مدعیان جامعه ی مدنی می باشد..در تمام کشورها بعد از باخت در انتخابات واقعیت را قبول کرده و تن به خواست مردم میهنشان می دهند همانطور که در فرانسه و آمریکا و ... میبینیم.اما این تشنگان قدرت از قبل از رای گیری در نامه های سر گشاده و بیاناتشان تهدید می کنند و پیشاپیش ادعای تشکیک برای اغتشاش اذهان عمومی را ترویج کرده و به زعم خود زمینه را برای آن چه که امروز از این بی نظمی ها و تجاوزات به آرای اکثریت ملت میبینیم رخ میدهد آماده اغتشاش می کنند...

همه می دانند آرای دکتر احمدی نژاد آرائیست از توده های عظیم وبطن ملت بزرگ ایران. از همه اقشار نه فقط عده ای خاص.

حال امروزه میبینیم که کروبی معلوم الحال هم دم از تقلب میزند..خوب شد که مردم شمه ای اگر چه کوچک ازحرف ها و استدلال هایش برای خیانت ها و دوران سیاه مسولیت هایش را دیدند.

تا موسوی را که از مرید خونخوارش هاشمی و به تبعیت از او این تحریکات را انجام میدهد..

این انتخابات نشان داد مردم حق دارند که بدانند..

و اسم بردن و رونمایی از خیانت های این عده همه را امیدوار به پاک بودن اصل نظام وانقلاب مردم به رهبری امام(ره) و بی ثمر نبودن خون صد ها هزار شهید کرد.و بیست و دوم خرداد حلقه ی بسته ی مدیریتی ومافیایی و پایه های امپراطوری شان به لرزه در آمد و در آستانه ی ویران شدن قرار گرفت.

 

 

 

وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ الْكِتَابُ وَجِیءَ بِالنَّبِیینَ وَالشُّهَدَاءِ وَقُضِی بَینَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لَا یظْلَمُونَ

 

 

و زمین (در آن روز) به نور پروردگارش روشن می‌شود، و نامه‌های اعمال را پیش می‌نهند و پیامبران و گواهان را حاضر می‌سازند، و میان آنها بحق داوری می‌شود و به آنان ستم نخواهد شد!

«الزمر/69»

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط مرتضی |
 

امشب صحبت هاي امام رحمه الله عليه را در ملاقات با نماينده پاپ در رابطه با گروگان هاي لانه جاسوسي مي شنيدم.نمي توانم احساسم را چگونه بگويم که اين هنگام چقدر احساس دلتنگي نسبت به اين شخصيت بزرگ مي کردم.
و چه حسرت عميقي که چرا در آن نسل پرشور حيات نداشتم...
چرا در خيل شهدايي نبودم که فقط عشق و عشق و عشق را در سينه داشتند...
اين ابر مرد تاريخ,حجت را بر همه ي انسان هاي عصر خويش تمام کرده بود.

 

وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُواْ لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَمَا ضَعُفُواْ وَمَا اسْتَكَانُواْ وَاللّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ


چه بسيار پيامبرانى که مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگ کردند! آنها هيچ‏گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان مى‏رسيد، سست و ناتوان نشدند (و تن به تسليم ندادند)؛ و خداوند استقامت‏کنندگان را دوست دارد.

(آل عمران,آيه 146)


 

نگارش در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط مرتضی |
ديروز در نماز بوديم که بوي لاشه هاي متعفن همه جا را فرا گرفت.لاشه هاي طيوري که دقيقا پارسال همين موقع غير قابل مصرف شده بودند و تا الآن داخل سردخانه منتظر حکم دادگاه براي معدوم کردنشان انتظار مي کشيدند.
وحالا آن ها را از سردخانه حمل مي کردند و آن بوي تهوع آور موقع نماز,مشامم را پر مي کرد و به مغزم مي رسيد.نماز بود و ياد خدا.اين لاشه ها باعث شد به عمق حقير بودن انسان در مقابل آفرينش عظيم پروردگار بيانديشم,هرچند که ما بهترين آفرينش خداوند هستيم,اما در مقابل او چه بسيار وناگفتني حقيريم.روزي ما هم لاشه اي متعفن خواهيم شد.لاشه اي که ديگر هيچ عنوان,پست و ثروت و غروري زندگي اش را فرا نگرفته است.لاشه اي متعفن که همه از آن خواهند گريخت.پس انسان چيست و هدف از آفرينش آن چه بوده که نهايت جسم اش همچنين تغييري را به خود خواهد ديد.
پس از اين افکار بود که بر ايمانم به معبود مستحکم تر وخاشع تر شدم.برايم زيبا و پرمعنا بود. و چه مبارک بود که هنگام نيايش اين اتفاق برايم افتاد.پي برم پرستش فقط ياد آوردن زيبايي هاي آفرينش طبيعت نيست,بلکه از متعفن ترين کثافت ها هم مي توان به خدا انديشيد و به معاد رسيد.

 

خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ

انسان را از نطفه بى‏ارزشى آفريد؛ و سرانجام (او موجودى فصيح، و) مدافع آشکار از خويشتن گرديد!
(نحل,آيه 4)

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ

که ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم،

ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ

سپس او را به پايين‏ترين مرحله بازگردانديم،

(التين,آيات 4و5)


----------------------------


زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده

 

تا کي کشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزي کرشمه اي کن اي يار برگزيده

 

گرخاطر شريفت رنجيده شد زحافظ
بازآ که توبه کرديم از گفته و شنيده

 

پس شکر باز گويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده

 

 


 

نگارش در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط مرتضی |

اللهم ثبتنا علی النورواحشرنا مع النور

 

همیشه اندیشه های سهروردی را دوست می دارم,اشراق او در رسیدن به انوار حق نه فقط فلسفه ایست کلامی در ساختارسیر معنوی روح برای رهایی از قفس جسم,بلکه عشق را با همه زیبایی های شگفت انگیزش حس خواهی کرد.سهروردی در رساله"الغربه الغربیه"داستانی رمزی و نمادین طرح می کند ودر آن اسارت وغربت واز خود بیگانگی انسان در دنیا وشواغل مادی را روایت می کند.شخصیت داستان-انسان غریب در غرب عالم که همان حوزه غفلت از عالم علوی و غرقه بودن در دنیای جسمانی و مادی است-با مجاهدت و راهیابی به افق های تازه و والاتلاش می کند که خویش رااز وضعیت غربت و از خودبیگانگی برهاند و در این راه وابستگی ها وتعلقات دنیوی را یک به یک و منزل به منزل رها می کند تا به دیدار حقیقت نایل آید.
در رساله"آواز پر جبرییل"شیخ به رهرو می گوید:تا هنگامی که در این قریه هستی ترا ممکن نیست از کلام الهی بهره بسیار گیری.مقصود این است که تا به بدن تعلق داری کلمات خدا را نخواهی فهمید و معرفت و شناخت اشراقی بر تو القا نمی گردد. سهروردی بیان می کند که باید از اسارت تن و شواغل جسمانی رهید,و هرچه مجاهدت در این طریق بیشتر باشد نفس تعلق خویش را بر بدن کمتر می کند و صافی تر می تواند حقیقت را در یابد.هر قدر سالک بیشتر در طریقت پیش رود در معراج روحانی خویش ارتقای بیشتری می یابد و مراتب بالاتری ازعالم برایش مکشوف می شود.
حقیقت این است که نزد سهروردی,انسان در عالم امر و عالم خلق,هردو گسترده است.اصل او از بالا و عالم امر است,ولی در عین حال به عالم خلق و عنصری هبوط یافته و در این میان دست به گریبان مصائب و دشواریهای گوناگونی است که او را از سیر کمالی وبازگشت به حقیقت و اصل خویش باز می دارند.
غربت یا از خودبیگانگی انسان در فراموشی آنچه عالم امر و یگانگی خوانده می شود نهفته است:کسی که خدا را فراموش می کند خدا او را نسبت به خودش نیز به فراموشی می کشاند.به بیان دیگر,می توان گفت که فراموش کردن خدا چیزی است که فراموش کردن خود را به دنبال دارد و فراموش کردن خود نیز به از خود بیگانگی و غربت می انجامد.
این حقیقت در قرآن مجید آمده و خداوند آدمیان را ازفراموش کردن خداوند نهی کرده است:"ولاتکونواکالذین نسواالله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون"(سوره حشر,آیه19)
آنچه از این آیه شریفه در می یابیم این است که وقتی انسان خدا را فراموش می کند از خودی خود نیز خالی و نسبت به خویش بیگانه می شود.به بیان دیگر,انسان بدون خدا فاقد خویش است و"خود موهوم"را به جای"خود واقعی"می پندارد.عالم امر,عالم والا,مجرد از ماده و انوار محض است و انسان با رو کردن وصعود به آن از تنگناهای دنیا و غربت خود رهایی می یابد.
سهروردی بیان می کند که سعه و جودی آدمی از خاک تا حتی فراسوی افلاک,تا صحبت ملکوتیان وانوار قدسی,گسترده است و او باید بکوشد خویشتن و عالم را بشناسد و به سیر متعالی بپردازد.

 


نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر نداند
تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

یکی است تازی وترکی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

 

 

 

نگارش در تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط مرتضی |
کوچک که بودم مرزها برایم بی معنی بود قلبم در آسمان بی کران زندگی به سان پرنده ای کوچک خود را برای ساده ترین آرزوها آماده ی پرواز می کرد.در زمان حال زندگی می کردم وحتی آینده هم برایم حال بود.این که امید را بی پروا در زمان حال جستجو کنی شوق عجیبی ست که دلت را می لرزاند.
نه می دانستی قانون چیست و نه عشق و فلسفه اش را.
به یک دلیل ساده,چون فارغ از آن چه بعد ها به تو خواهند آموخت و آن چه را که تجربه می کنی هستی چون خود روح زیبایی نخستین بودن را بر چهره ات داری.زندگی در افق های بعدی اش حس خواستن برای رسیدن را برایت معنا می کند.هدف را در خودت مکاشفه می کنی و در عمیق ترین لحظات زمان حالت ریشه های درخت تنومند آینده ات را می بینی.دو شاخه ی این درخت دو علامت سوالیست برای تو.منافع خودت,منافع مردمانی که می شناسی یا نمی شناسی شان.
این که از زنده بودنت در این کره خاکی چه می خواهی و به کجا فکر می کنی,چقدر به"احساس "و چقدر به"اصولی که آموخته ای"فکر می کنی..زندگی هر آن که بخواهی می تواند برایت ملال آور شود.زندگی که بدانی سالهای سال فقط باید یک کار تکراری را انجام دهی,نه هیجانی,نه شیوه ای که بتواند همان کار ملال آور برایت جذاب و شیرین شود.مسخ شدن در کویر سوزان نا برابری ها.آن چه که می خواستی نشد,آیا همه ی این ها کافیست که قیام درونی ات را بر انگیزد ,جسمت اسیر دوزخ جامعه ای شده است که ملال آور بودن را به تو تزریق کرده اند و سالهای زیادی ست که تسخیرشده ای,اما این نیز می تواند پایان راه نباشد,"دشت های بی امید زندگی"سراسر وجود و زندگی مان را تهدید می کند..آرمان ما جامعه ی عدل است,عدل واژه ی غریب و جالبیست.درهرسرزمینی و نزد هر مکتبی که رفته یک جور تعبیرش می کنند.اما عدل از دیدگاه ما تنها واژه ای بازیچه گونه نیست,بلکه آرمانی متعالیست.
برابری به شایستگیست,شاید اگر همه ی ما می دانستیم که عدل بی چون و چرا اجرا خواهد شد برای رسیدن به این شایستگی همان شوق خواستنی های پاک کودکی مان را داشتیم.ولی بیشتر که می اندیشیم باز هم دلیل قانع کننده ای نیست.زیرا در نهایت این ما هستیم که روبرویمان این تصویر محزون را قرار می دهیم.
باور دارم اگر نگاهمان شسته تر و زیباتر باشد در نهایت به مجموعه ای از زیباترین ومفیدترین شیوه های زندگی اتحاد پیدا خواهیم  کرد.
برای رسیدن به آرمان در بی آرمانی امروزمان انتظار کشیدن فقط نگاه به عقربه های ساعت و گذشتن زمان نیست,گریختن از فضای نابرابری ها هم نیست.بلکه به وجود آوردن ریشه های عدل در زندگی شخصی مان است که این خود باعث پدیدار گشتن عدالت در سبک نوینی ازروابطمان خواهد شد.

...

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست


زدست جور توگفتم زشهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

نگارش در تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط مرتضی |
درباره وبلاگ

تورا صدا کردم
تو عطر بودی و نور
تو نور بودی و عطرگریزرنگ خیال
درون دیده ی من ابر بود و باران بود...

...

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها

explorer blog



قالب وبلاگ