تبليغاتX
نوشته بر دریا
 

 
 
 

در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،

گناهان یک روز او عبارت بودند از:

•    سجده نماز ظهر طولانی نبود.


•    زیاد خندیدم.


•    هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

.

 

راوی در سطر آخر اضافه کرده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 20:19 توسط مرتضی |

 

 

محمد بن سيرين هميشه پاکيزه بود و بوي خوش مي داد . روزي شخصي از او پرسيد :چرا هميشه از تو بوي خوش مي آيد ؟ابن سيرين گفت قصه من عجيب است .آن شخص او را قسم داد که :قصه خود را براي من بگو .ابن سيرين گفت :من در جواني بسيار زيبا و خوش صورت بودم و شغلم پارچه فروشي بود .روزي زني و کنيزکي به دکانم آمدند و مقداري پارچه خريدند  و گفتند بيا منزل و پول پارچه هايت را بگير ،در دکان را بستم و همراه زن و کنيز به راه افتادم تا به در خانه رن رسيدم آن ها داخل خانه رفتند و من پشت در منتظر ماندم بعد از مدتي زن بدون آن که کنيزش همراهش باشد من را به داخل خانه دعوت کرد .وقتي داخل خانه شدم ديدم فرشهاي بسيار زيبايي داخل خانه پهن بود و خانه داري تزينات خيلي قشنگي بود. زن مرا به نشستن دعوت کرد و چادرش را از سر برداشت .زن بسيار زيبا و دل ربايي بود و خود را به انواع جواهرات آراسته بود زن در کنار من نشست .و با ظرافت و ناز و عشوه وخوش طبعي با من به سخن گفتن مشغول شد ،طولي نکشيد که غذايي مفصل و لذيذ آماده شد بعد از صرف غذا آن زن به من گفت :اي جوان مي بيني که من پارچه زياد دارم ،قصد من از آوردن تو به خانه چيز ديگري است، من مي خواهم با تو هم بستر بشوم و کام دل بر آورم
من چون مهرباني ها و عشوه هاي او را ديده بودم نفس اماره ام به سوي او ميل کرد ،ناگاه الهامي به من رسيد که هاتفي  ايه 40 و 41 از سوره نازعات را تلاوت کرد :


 وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏# فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى‏
 و آن کس که از مقام پروردگارش خائف بوده و نفس را از هوى باز داشته.# بهشت جايگاه او است.


وقتي به ياد اين آيه افتادم تصميم گرفتم دامن پاک خودم را به اين گناه آلوده نکنم ،هرچه آن زن خواست با من بازي کند من به او توجه نکردم .
وقتي آن زن ديد من به او توجه ندارم به کنيزان خود گفت من را محکم بستند  و چوب زيادي هم آوردند .زن به من گفت يا خواسته من را اجرا ميکني يا تو را مي سوزانم .به او گفتم اگر من را ذره ذره هم بکني دامان خود را به اين عمل پست و کثيف آلوده نمي کنم .آن زن به کنيزان دستور داد که من را کتک مفصلي زدند به طوري که خون از بدنم به راه افتاد با خودم گفتم که بايد يک نقشه اي بريزم تا از دست اين زنان آزاد شوم .....؛گفتم مرا نزنيد راضي شدم ،دست و پايم را باز کردند . به آنها گفتم دسشويي کجاست که من بايد ابتدا به قضاي حاجت بروم .به مستراح رفتم و تمام لباس هايم را به نجاست آلوده کردم و بيرون آمدم چون آن زن و کنيزان به طرفم آمدند من دست نجاست آلود خود را به آن ها نشان مي دادم و به آن ها مي پاشيدم و آن ها فرار مي کردند
به اين وسيله از فرصت استفاده کرده و به طرف در خانه فرار کردم وقتي به در خانه رسيدم ديدم در را قفل کرده اند ،دست به طرف قفل بردم به لطف خدا باز شد و من توانستم از خانه آن زن فرار کنم . خود را به جوي آبي رساندم و لباس هايم را شستم و غسل کردم .ناگهان ديم شخص بسيار زيبايي برايم لباس آورده است آن مرد لباس ها را بر تن من پوشاند و مقداري عطر به من ماليد و گفت :اي مرد پرهيز کار ! تو بر نفس خودغلبه کردي و از روز جزا ترسيدي و فرمان خداوند را تخلف نکردي و نهي خداوند را نهي دانستي ،اين وسيله اي بود براي امتحان تو و ما تو را از آن خلاص کرديم .خوشحال باش که اين لباس تو هرگز چرکين نمي شود و اين بوي خوش تو هرگز از بين نمي رود .از آن روز تا کنون بوي خوش از بدنم برطرف نشده است.و خداوند علاوه به لباس و بوي خوش علم تعبير خواب را هم به اين مرد پرهيزکار داده است
دوستان خوب من اين امتحان الهي هر روز در کوچه و بازار جريان دارد !!! آيا ما هر روز سر بلند از اين امتحان بيرون مي آييم ؟؟؟ بهتر است کمي به امتحاناتي که خداوند تا به حال از ما گرفته فکر کنيم و ببينيم چه نمره هايي کسب کرده ايم. 


آدرس :عاقبت بخيران عالم ج 1

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 1:34 توسط مرتضی |